روستای چراغ آبادمکران
 
 
م�ارکت درتوسعه همه جانبه روستایی.درمناطق محروم بلوچستان ایران.خدمت به سرزمین سرا
 
شیخ الشیوخ شبلی رحمه الئه ـدرمسجد رفت که دورکعت نماز کندوزمانی بیاسایداندرآن مسجدکودکان به کتاب بودندووقت نان خوردن کودکان بود.نان همی خوردند.به اتفاق دو کودک نزدیک شبلی رحمه الئه ـنشسته بودند :یکی پسرمنعمی بود ودیگرپسردرویش ودرزنبیل این پسرمنعم مگر پاره ای حلوا بودودرزنبیل این پسردرویش نان خشک بود.پاره ای این پسرمنعم حلواهمی خوردواین پسرک درویش ازاوهمی خواست آن کودک این راهمی گفت<<اگرخواهی که پاره ای<حلوا>به تودهم،توسگ من باش >>واوگفتی:<<من سگ توام>>پسرمنعم گفت:<<پس بانگ سگ کن>>آن بیچاره بانگ سگ بکردی وی پاره ای حلوا بدوداد.بازدیگرباره بانگ دیگربکردی وپاره ای دیگربستدی.بستدی هم چنین بانگ همی کردوحلوا همی ستد شبلی درایشان همی نگریست ومی گریست.مریدان پرسیدند که ای شیخ چه رسیدت که گریان شدی ؟گفت:<<نگاه کنیدکه قانعی وطامعی به مردم رساند.اگرچنان بودی که آن کودک بدان نان تهی قناعت کردی وطمع ازحلوای اوبرداشتی ،وی راسگ هم چون خویشتنی نبایستی بود>>. قابوس نامه سخنانی دیگراززبان استادان سخن.کسی که حدخودرانشناسدمرزدیگران را نیز نمی شناسد.<<آینده نگری افراطی انسان راازبهره برداری <حال>غافل می کند.خوشبختی گم شده همه است ولی سعی نکنیم درمسیریافتن آن خودمان هم گم شویم.برخی زندگیشان رابایک گل بهاری میکنندوگروهی بادست خود گلستان زندگیشان را خزان.عزت نفس زینت هرانسان است.اگربه آن بهاندهیم خودمان راهمواره ارزان می فروشیم.لطف زندگی درفرازونشیب آن است وتلاش وپشتکاربهترین راه هموارساختن آن
 |+| نوشته شده در  پنجشنبه ۷ مرداد ۱۳۸۹ساعت 1:57  توسط چاکرصالحپور  | 
  بالا